این روستا که بلبل آبادعلیا نام دارد طی عملیات پیچیده ای با همکاری مشترک گردانندگان سایت گوگل و نقشه های موجود در گوگل ارث، تلسکوپ فضایی هابل، ناسا، مرکز موسیقی شناسی کالج سلطنتی لندن، بنیاد پژوهشی کلاغ دم سیاه (طرقه)، مرکز تنظیم خانواده بلبل آباد علیا، ستاد مرکزی توزیع کود دامی و ... در شرایطی شناسایی شد که کَل قربانعلی، نوه دختری کدخدای فقید بلبل آباد شب عید به تهران آمده و برای تامین مخارج نوروزی در خیابان جردن داد میزد: " فرش شوریه". درست همین جا بود که متعلقه یک پژوهشگر نواحی، قربانعلی را برای شستن شش تخته فرش شش در چهار به منزل دعوت کرد. آخر کار و دم غروب که کل قربان از بخت بلند آن روز سر کیف آمده بود، روی لگن فرش شویی ضرب گرفته بود و زده بود زیر آواز که: "ظفر و پونک، جردن و ونک/ فرش میشورُم، با دل خنک/ دامبولی، دامبولی، دامبولی، [...]" و این مقارن بود با بازگشت استاد به منزل. ایشان که آن روز به خاطر ناکامی در توجیه مسؤولان محترم برای دریافت بودجه جهت برگزاری دویست و نود و سومین جشنواره موسیقی امت واحده در " قوس نزولی وجود" گیر افتاده بودند، با شنیدن صدای لگن سر ذوق آمده، به اقلیم ششم صعودی وجود پر زدند و هستی و زمان را در نوردیدند.
جهت بالا بردن فهم دهل خوانان فرهیخته یادآوری میشود که " لگن" سازی است از خانواده ایدیوفون ها( خودصداهای بر کوبه ای و هم کوبه ای). یک مقاله کوچک در یک کتاب کلفت، صفحه ۵۷۱ با معرفی لگن به تشنگان دانش و هنر و معرفت و چیزهای دیگر، ضمن تشریح تمام تکنیک های محیرالعقول لگن نوازی، موتیف {سیاه چنگ چنگ سیاه} را به عنوان استراکچر اصلی اجرای لگن، برای نخستین بار به بشریت ارائه می نماید.
اما مسأله درست همین جا بود که کل قربانعلی با به کارگیری موتیف {چنگ نقطه دار، دولاچنگ، چنگ، چنگ، سیاه} (موتیفی که در افواه به غلط "دامبولی [...]" نامیده می شود) به جای { سیاه چنگ چنگ سیاه} بدعت گذار یک جریان انحرافی در تاریخ درخشان لگن نوازی بوده است. در این لحظه بود که فکر برگزاری همایشی با عنوان "چشم اندازهای لگن: دیروز، امروز، پس فردا" لبخند به لب استاد نشاند.
برای جمع آوری اسناد و شواهد بیشتر، استاد باب یک گفتگوی بی ریای مردم شناسانه را گشود:
اس: عمو این چیزی که می زنی کی یادت داده؟
قر: ننه ام کنار چشمه بلبل آباد که رخت میشست، آخر سر رو لگن ضرب میگرفت که ... خلاص!
اس: ننه ات هنوزم لگن می زنه؟
قر: نه عامو! یه چند ساله لباسشویی خریده ولی ننه ننه ام میگه ماشین نجسه، رختو میباس فقط تو لگن شست.
استاد در این لحظه که از جرقه فکر تالیف مقاله "مش فاطمه: واپسین فریاد نسل منقرض در بیداد تکنولوژی" گُر گرفته بود دیگر فقط به یک آدرس احتیاج داشت.
اس: حالا این بلبل آباد کجاست؟
قر: سَنَنه! مگه روم به دیفال پژوهشگری؟! یول آبادیها به ما گفتن از این طایفه میون خودتون راه ندین که به خاک سیاه میشونن تون و خودشون پنت هاوس میخرن! ممجعفر که دی جی ِ آبادی ماست گفته من پای پژوهشگری رو که بیاد بلبل آباد قلم می کنم و نوه صفرعلی که رفته پاریس اتنوموزیکولوژی بخونه سپرده تا من بیام احدی از این نامردمون رو اینجا راه ندین!
در پی قطع امید از شناسایی بلبل آباد از طریق قربانعلی، جلسه اضطراری اتحادیه پژوهشگران موسیقی نواحی از راه استعلام از گوگل ارث و ... سرانجام نشانی دقیق بلبل آباد را به دست آورد، سایر مصوبات این جلسه تا این لحظه از این قرار است:
۱) برگزاری " جشنواره آیینی بانوان لگن نواز" با بودجه ۷۰۰ میلیون تومان
۲) تهیه ۹۵ حلقه دی وی دی تصویری و ۱۸۰۰ سی دی صوتی از اجراهای جشنواره و ۳۵۰۰ جلد دائرةالمعارف لگن و سایر کتب مرجع جهت پر کردن فضاهای خالی انبارهای ناشرین مربوطه.
۳) ارائه این نمونه ها در یک مناظره زنده به نیک ماسون تا بفهمد در اجرای پرکاشن هیچ پخی نیست، برای اعتلای غرور ملی.
۴) ایجاد کارگروه تخصصی برای جستجوی ارتباط میان نقرات لگننوازی و آواهای کیهانی حاصل از بیگ بنگ (مهبانگ)
۵) برگزاری مستر کلاسهای لگننوازی با همکاری خانه موسیقی و فرهنگستان هنر برای احیای شیوههای سنتی استفاده از لگن و ادوار و نغمات لگنی و آموزش آن به خشکشوییها و لباسشوییهای سراسر کشور.
۶) اعزام یک گروه پانزده نفره متشکل از یک لگننواز و چهارده مدیر و کارشناس و سازشناس و قوم موسیقی شناس و برنامهریز به جشنواره آوینیون برای اجرا در کنار رودخانه محل.
۷) برگزاری ورک شاپ با عنوان «اکول صحیح نشستن سر لگن» و آسیب شناسی ناهنجاریهای محتمل برای نوازنده و ساز در شیوههای غلط نشستن سر لگن.
۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه
بلبل آباد علیا!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه
شرقشناسی از نوع ساکت!
کیوان ساکت در مصاحبه با همشهری آن لاین:
"من نگاه به تار را فراتر از مرزهای ایران بردم و موسیقی از شرق تا غرب جهان را با این ساز اجرا كردم. از این گذشته تكنیك تار را هم گسترش دادم. تار كه تا قبل از این فقط در دایرۀ محدودی از جغرافیا خودنمایی میكرد، به جایی فراتر از مرزهای فرهنگی ایران رفت. استادان بزرگی از درویشخان گرفته تا اساتید معاصر تواناییهای تار را در موسیقی ایرانی به نمایش گذاشته بودند اما من نشان دادم كه با تار میتوان موسیقیهای مختلفی را اجرا كرد. سازهای ویلن، فلوت، كلارینت و... لحنهای متفاوتی دارند و تار هم لهجه خاص خود را دارد و اجرای قطعهای كلاسیك با این ساز آن را شرقی میكند. خود غربیها هم این شیوه را بسیار پسندیدهاند چون قطعات كلاسیك را با سازهای خودشان بسیار شنیدهاند و این صدا برایشان جدیدتر است. <لینک خبر>
1- کدام یک از روش های زیر آریا های اپرای فلوت سحرآمیز موتزارت را شرقی تر می کند؟
الف) بازخوانی آن ها توسط استاد ساکت
ب) گوش کردن آن ها در ضبط صوت پیکان کار مدل 54
ج) ترجمه و بازخوانی آن به سبک بابا کرم در سوله های بزرگ شرق
د) قرقره آریاهای مزبور، به زور، توسط دسته گروه سرود "از شرق تا غرب" دبستان موسیقی "شِزِم"
2- کدام یک از آثار هنری زیر شرقی است؟
الف) اجرای گوشه بیداد با پیانو توسط استاد هوروویتز
ب) اجرای رنگ "غنی و فقیر" غلامحسین درویش توسط ارکستر سمفونیک برلین
ج) ترجمه دیوان ایرج میرزا به زبان فرانسوی
د) اجرای ترکیش مارش موتزارت توسط استاد ساکت
3- اگر "اجرای قطعه ای کلاسیک با تار آن را شرقی می کند" پس ...
الف) استاد صبا تمام عمر خود را در راستای غربی کردن موسیقی ایران به وسیله ویولن صرف کردند
ب) استاد شجریان تمام عمر خود را صرف مشهدی کردن ردیف آوازی ایران کردند
ج) می توان به استاد ساکت لقب "شرقی گوشتِ برقی" داد
د) اجرای قطعه ای ایرانی با تار آن را شترقی (شرقی تر) می کند
4- اگر مجسمه بودا نشاندهندۀ سکوت خاص شرقی و بودا مظهر آن سکوت باشد پس ...
الف) استاد ساکت که تار می نوازند همان بودا هستند
ب) بودا همان استاد ساکت بود اما چون تار بلد نبود ساکت نشست سرجایش و حرف اضافه نزد
ج) بودا که ساکت بود چون تار نمی زد غربی شد اما ساکت که بودا نبود چون تار می زد شرقی شد
د) بودا بودا بود، ساکت اما ساکت نبود
5- به چه دلیل قرمه سبزی یک غذای شرقی است؟
الف) با تار پخته می شود
ب) برای تهیه آن باید سال ها پای دیگ این و آن تار نواخت
ج) این غذا که در رستوران های بالای شهر اغلب با پیانو سرو می شود غذایی غربی است
د) برای پخت قرمه سبزی و مشتقاتش، از تار و مشتقاتش استفاده بسیار می شود
6- استاد ساکت تاکنون چه قطعاتی را با تارشان شرقی کرده اند؟
الف) پلنگ صورتی هنری مانچینی، ترکیش مارش موتزارت، رقص مجار برامس
ب) هرچه به ایشان بدهید ظرف دو ثانیه آن را شرقی کرده، به طرز معجره آسایی "پس" می دهند
ج) ایشان هر چیزی که بتواند آویزانی را آویزان تر کند شرقی کرده اند
د)عبور از حلقه آتش، بندباز، پرش از ارتفاع، فرو بردن سر در دهان شیر، موتور سواری بر دیواره مرگ
7- وقتی غربی ها قطعه ای از آهنگسازان خود را با تار می شنوند چه واکنشی نشان میدهند؟
الف) دهانش کف کرده، طاق باز به روی زمین می افتند و علائم شرق زدگی در اعضا و جوارحشان نمودار می گردد
ب) صیحهای شبیه به صور اسرافیل می کشند و بلند بلند می گویند: ساکت! ساکت
ج) نیمکرۀ شرقی مغزشان فعال شده و به نوازنده می گویند: نازی
د) برای آرامش روح آهنگ سازانشان به قبرستانها هجوم می برند تا بیشتر از این در قبر نلرزند
8-اگر غربی ها از این شیوه شرقی سازی خوششان نمی آمد تکلیف چه بود؟
الف) ما اساسا به این جایش فکر نکرده بودیم
ب) استاد ساکت مجبور می شدند موسیقی اسکیموها را شرقی کنند
ج) مساله این است که ایرانی های عاشق اجناس فرنگی خوششان می آید، غربی را سننه
د) استاد ساکت ادعا می کردند که به عنوان فداکاری و جان نثاری علی رغم میل غربیان زورگو این قطعات را شرقی می کنند
9-با توجه به متن کامل کنید: "حسن: آن مردِ پاچه ده، با تار آرپژ می زند. حسین: آن مرد ....."
الف) پاچۀ آرپژ را شرقی می کند
ب) آرپژ را پاچۀ شرقی می کند
ج) پاچۀ شرقی را آرپژ می کند
د) آرپژ را در پاچۀ شرقی می کند
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه
شوراهای موسیقی دهلچی!
اعضا: محمد سریر، حسن ریاحی، درویشرضا منظمی، ساعد باقری و محمد میرزمانی
شورای راهبردی موسیقی وزارت ارشاد:
اعضا: محمد سریر، داود گنجهای، حمیدرضا نوربخش، كامبیز روشنروان، مجید كیانی، میرزمانی، ساسان فاطمی، مصطفی کمال پورتراب
اعضا: محمد سریر، داود گنجهای، داریوش پیرنیاکان، محمدرضا شجریان، مصطفی کمال پورتراب، فرهاد فخرالدینی، شاهین فرهت، هوشنگ ظریف
شورای نظارت مرکز موسیقی
شورای موسیقی یونسکو
اعضا: محمد سریر، داود گنجهای، داریوش پیرنیاکان، حسن ریاحی، حمید رضا نوربخش، علی مرادخانی
وظایف شورا: نظارت بر کیفیت انواع مرکبات فصل از طریق چشیدن، چهارقاچ کردن، آبلمبو کردن و دیگر روش ها.
شورای "تقسیم غنائم هنر موسیقی"
رنیس پیشنهادی: داریوش پیرنیاکان
وظایف شورا: تمام کردن زحمات این و آن به نام خود از طریق مرده خوری و صرف چای، حلوا و میوه و شیرینی
شورای موسیقی "محبان همدیگر"
رنیس پیشنهادی: داود گنجهای
شورای "خوش و بش موسیقی کشور"
رنیس پیشنهادی: محمد سریر
شورای "سمنوپزان موسیقی (نهاد خیلی مهم)"
رنیس پیشنهادی: حمیدرضا نوربخش (نماینده مستقل نسل جوان آویزون)
شورای "پاس کاری مناصب موسیقی کشور"
شورای موسیقی "جشنوارهها مال خودمون"
اعضا و وظایف پیشنهادی: کامبیز روشن روان (دبیر و نظریه پرداز جشنواره)، محمد سریر (مسئول تهیه و تدوین لیست داوران از بین اعضای حاضر در جلسه)، داود گنجهای (نماینده تامالاختیار کترینگ اداره مربوطه)، داریوش پیرنیاکان (داور ثابت)، حسن بلخاری (نظریهپرداز مدعو و بیربط)، ایرج نعیمایی (تعیین کننده شاخص جوجه کباب)، حسن ریاحی (ثابت پلانک)، حمیدرضا نوربخش (معرفی و مشارکت فی سبیل الله! با اسپانسر)، محمدرضا درویشی (رهبری تیمهای آویزون عشق نگارش)، مهدی آذر سینا (نخودی)
شورای موسیقی "گسترش شوراهای موسیقی کشور"
اعضا و وظایف پیشنهادی: محمد سریر (آماده سازی نیاز به وجود یک شورا از طریق غیرفعال سازی شورای قبلی)، حسن ریاحی (موافقت اصولی با هر چیز غیر اصولی)، داود گنجهای (یادآوری لیست همیشگی به دوستان)، داریوش پیرنیاکان (امور مالی)
۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه
زندگینامه استاد خالیوند!
وی در رفت و آمدهای میان ایتالیا و آلمان بیش از ۲۵۰ اثر سمفنیک تصنیف کرد که توسط بزرگترین ارکسترهای دنیا در بزرگترین شهرهای اروپا اجرا شدند. یک بار که از آلمان به ایتالیا میرفت، توانست در زوریخ جایزه بهترین رهبر ارکستر را در بزرگترین و معتبرترین مسابقهی بینالمللی رهبری ارکستر از آن خود کند. بار دیگر، از ایتالیا که به آلمان میرفت، راه خود را کج کرده به مادرید رفت و جایزه بهترین آهنگساز دنیا را ربود.
در همین ایام، تعطیلات آخر هفته را به مسکو و سن پطرزبورگ میرفت و نزد یکاتِرینا خالتورُوسکایا و دیمیتری درپیتیِویچ سمبلاُفسکی، استادان فوقالعاده سرشناس روس، رهبری کُر و بقیه چیزهایی که تا حالا نیاموخته بود را فرا میگرفت. در این سفرها، در راه بازگشت از روسیه به آلمان، در شهرهای نیژنیسکیارنودروفگورود و پولخسکایانادلاوسکینزکی (هر دو از شهرهای خیلی خیلی معروف به شمار میروند) از قطار پیاده میشد و آنسامبل های بادی بازنشسته های ارتش سرخ آنها را رهبری میکرد. وی در همین رفت و آمدها موفق شد از مدرسه موسیقی جولیارد آمریکا به دریافت بالاترین درجه دکترای موسیقی سراسر ایالات متحده آمریکا، با رتبه خیلی خیلی عالی، نائل شود. رساله او تحت عنوان «دستگاهها و آوازهای موسیقی ایرانی: تحلیلی بر گوشه حاجی حسنی» با استقبال بینظیری از سوی هیئت ژوری قرار گرفت.
پس از دریافت مدرک دکترا، دانشگاههای مختلفی از او برای تدریس دعوت به عمل آوردند که او از میان آنها سه دانشگاه خیلی خیلی معتبر در شهرهای خیلی خیلی معروف اُفِن تاگِن هاوزنِ آلمان، فیل بیدریش ماخمِن تاگِ اتریش و ماسیمو دی فراراسکونیِ ایتالیا را برگزید و به زودی از سوی هر سه دانشگاه به او درجه پرفسوری اعطا کردند (لازم به ذکر است که این درجه را روی بازو نصب میکنند). او هرگز از تلاش دست برنداشت و، در همان حالی که ارکسترهای متعددی را در اقصا نقاط اروپا رهبری میکرد، از دانشگاه یورک کانادا، در زبانهای ایتالیایی، فرانسوی، انگلیسی، آلمانی، روسی، اسپانیایی و پشتو فارغالتحصیل شد. سپس با مطالعه عمیق روانشناسی، جامعهشناسی، زبانشناسی، مردمشناسی، علوم سیاسی و حقوق در وقت ناهار و در سلف سرویس سه دانشگاه فوق، رساله دوم خود را تحت عنوان «ساختارهای تونال، ریتمیک و فُرمال ای قشنگ تر از پریا» به دانشگاه هاروارد ارائه داد و موفق به دریافت عالیترین درجه دکترا در موسیقی شناسی قمی (دومین دکترای وی) از این دانشگاه شد.
رحمان خالیوند بارها از سوی رهبران بزرگ ارکستر تشویق شده و مورد تفقد قرار گرفته است. هربرت فن کارایان یک بار به او گفته بود که جلیقه خیلی شیکی پوشیده است. زوبین مهتا نیز در آخر یک کنسرت دوستانه به پشت وی زده و گفته بود: «هرچی باشه یه جورایی همولایتی هستیم». وی هم اکنون در شهر سورکیوسون، در سواحل اقیانوس منجمد شمالی، ساکن است و در عالیترین کنسرواتوار این شهر به تدریس سلفژ بی صدا اشتغال دارد.
۱۳۸۸ فروردین ۲۶, چهارشنبه
لقب نامه!
کیوان ساکت: «سرسام السلطنه»، و او را بدین سبب چنین خواندندی که مستمع از تیزیِ مضرابش سرسام گرفتی. او را «بی جنبة الممالک» نیز گفتندی از آن که بیجنبه تر از وی در میان اهل طربِ ممالک محروسه یافت نشدی. گویند این شهرت از آن سبب بود که یک دفعت دهلچی با وی مزاح نمود، قشون از آویزانان خود به وبلاغ کشانید، چندانکه قامنتها به قریب 100 رسید، اغلبی ناسزا.
مجید انتظامی: «فرصت الدوله»، و این کُنیت از آن سبب بود که فرصت هدر ندادی و سیمفونی ساختی به مناسبتهای ملوکپسند. او را «ابن البابا» نیز خواندندی، چه در هر مضیقتی بابایش به فریادش رسیدی و در مهرجانها به صد قیل و قال جایزهها به سوی وی راندی.
شریف لطفی: «ابو الآقوقیک»، و مصداق آن است که از علوم طرب تنها آقوقیک دانستی و هر درس که در مکتبخانه دادی کار به مطلب نداشتی و ولکنِ آقوقیک نبودی. او را «ابو الدانشجاه» و «باب التلامذه» نیز خواندندی، از آن که شهوتی عظیم داشت به بازکردنِ دانشجاه طرب در تهران و جیلان و شیراز و بلاد دیگر. و چون دانشجاه از معلم فزونی گرفتی در حق شاگردان خویش پدری نمودی و در ساعتی آنها را به مقام استاذی رسانیدی تا تعلیم آقوقیک نمایند.
محمد سریر: «بیکار السلطنه»، بدان سبب که عظیم بیکار بود. او را «فعال المطربین» نیز گفتندی و این با کُنیت نخست موافقت ندارد. برخی گویند این بدان سبب است که وی از بیکاری رئیس مطربان گشته بود و در هر مجلسی حاضر شدی و سخن راندی و نظر دادی، چندانکه همه جا نام او بود و اخبار وی. غرض آن که از بیکاری فعال گشته بود. برخی دیگر گویند این بدان سبب است که وی همه جا بودی و سخن راندی و نظر دادی، اما هیچ کار نکردی. غرض آن که به ظاهر فعال و به باطن بیکار بود.
داریوش صفوت: «محول الاحوال»، و مصداق آن است که احوالات را دگرگون توانستی کرد. گویند ابوالحسن خان صبا را قریب پنجاه سال پس از مرگ به مقام «حکیم بودایی» رسانید، چندانکه اهل طرب انگشت حیرت به دندان گزیدندی که آن که ما شناخته بوده بودیم این نبوده بود. و ردیف میرزا عبدالله را که خود سر و دست به جهت آن شکستی به «ردیف پشت دری» و «ردیف دربدری» محول نمود و شیخ حاتم خان عسگری را از خیاطخانه معطله به دانشجاه کشانید و مقام استاذی ورا داد. او را «رئیس بنایان» نیز خواندندی، از آن که به فرقهای اندر بود که نسب به بنایان حضرت سلیمان بردندی. بیش از این گفتن جایز نیست؛ عاقلان فهم کنند.
داود گنجهای: «ملجاء الاموات»، از آن سبب که کس چون او غم اموات اهل طرب نخوردی، چندانکه هر آدینه دعای اهل قبور نصیب خود گرداندی. وی را «آفت الفواکه» نیز خواندندی، از آن جهت که آن کار که ملخ به وقت هجوم به مزارع کند وی با میوهجات مجالس شورا نمودی.
محمدرضا لطفی: «عین الدوله» و مصداق آن است که در عهد شباب با قشون قزاق روس مراودتی داشتی و در ایام پیری بسیاری مجالس منجمله مجلس کمانچه کشان به توپ بستی و استبداد صغیر و کبیر بر مکتبخانه روا داشتی. مصداق دیگر این کنیت از اسرار خفیه است و عاقلان دانند.
جملۀ استاذان: «استحماریون»، یعنی «خر کنندگان»، و این بدان سبب که استاذان این عصر جملۀ تلامذه را حمار پنداشتی و رطب و یابس به هم بافتندی و کس متعرضِ ایشان شدن را زهره نکردی، الی «دهلچی» که به طبع لطیف و طنز ظریف پاچه از ایشان بگرفتی و حرص آویزانان درآوردی، چندانکه ولوله در آنها اوفتادی و شقشقه از آنان برخاستی.
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
در دایرۀ قسمت!
استاد:
در سال ۱۳۲۵ متولد شد. از ۱۵ سالگی موسیقی را با ساز تار آغاز نمود و به کلاسهای آزاد هنرستان موسیقی رفت و نزد حبیب الله صالحی شاگردی نمود و همان جا مکتب وزیری را فرا گرفت. مدتی از محضر علی اکبر شهنازی بهره برد و همچنین به شرکت در ارکستر روزانه هنرستان و صبا زیر نظر حسین دهلوی و علی رهبری مشغول گردید. با ورود به دانشکده هنرهای زیبای تهران و بعدها در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی نزد نورعلی برومند و همچنین مدتی نزد سعید هرمزی و عبدالله دوامی به فراگیری ردیف های موسیقی پرداخت. بعدش گروه شیدا را در رادیو راه انداخت و شد استاد "محمد رضا لطفی".
شاگرد همان استاد:
در سال ۱۳۵۰ به دنیا آمد. در هفت هشت سالگی علاقه بسیاری به تار پیدا کرد اما نتوانست به کلاس موسیقی برود و نیز چون تار بزرگ بود و آن موقعها حملش مشکل داشت به جای آن نزد خود سه تار نواخت. در ۱۰ سالگی به کلاس استاد ا. ط رفت و همۀ کتاب های آموزش تار را نواخت. با بازگشت استاد ح. ع از آلمان به کلاس او رفت و فهمید که هر چی یاد گرفته است اشتباه بوده و با سبک استاد جدید آشنا شد و تمام قطعات وی را آموخت به طوری که از خود وی نیز بهتر آن ها را می نواخت. سپس به هنرستان موسیقی رفت و با بیشتر مکاتب تار نوازی و نواختن چندین ساز دیگر و همچنین مبانی و مقدمات موسیقی کلاسیک غربی آشنا شد و همزمان در بسیاری از گروه های سرود به فعالیت جدی پرداخت. پس از آن وی به دانشکدۀ موسیقی هنرهای زیبا راه یافت و ردیف میرزا عبدالله را آموخت. به محضر استاد د. پ شتافت و آنجا دانست که هر چه تا به حال آموخته است اشتباه بوده و با سبک استاد جدید خو گرفت و ردیف میرزا حسینقلی و سپس ردیف علی اکبر خان و تمام قطعات وی را نزد او آموخت. با حضور استاد د. ط که پس از سالها از فرانسه به ایران بازگشته بود به محضر وی رسید و همانجا فهمید که هیچ چیزی نمی داند و همه عمر به بطالت گذارنده است. پس مدت بسیار تحت آموزش استاد جدید هر آنچه از ازل تا امروز برای تار ساخته اند را دوره نمود و به سفارش وی به دنبال کار با خواننده رفت. پس به محضر استاد ر.ص شتافت و به مدت چندین سال نام گوشه های مشهور و مهجوری که استاد می خواند را به وی آموزش داد! به جهت همکاری با استاد آواز دیگری یعنی ع.ا چیزی نمانده بود که به لس آنجلس مهاجرت کند. پس از آن با تشکیل دوره های فوق لیسانس دانشگاه هنر تصمیم به شرکت در این دوره ها گرفت و تازه فهمید آن چه تا آن روز آموخته است را باید بگذارد در کوزه آبش را بخورد! بنابراین در محضر استاد ش.ل ۲۰۰۳ حاضر شد و به آموزش سلفژ و دیگر مبانی موسیقی جهانی و خیلی علمی پرداخت. پس از دورۀ فوق لیسانس با بازگشت استاد م.ر.ل به محضر وی رسید و آنجا بود که دانست هر چه آموخته فقط اتلاف عمر و جوانی بوده پس به آموختن سبک استاد و همزمان انواع روش های پاچه خواری، زیر آب زنی، چاقو کشی برای استاد و دیگر سیستم های لازم برای پیشرفت در موسیقی پرداخت. وی که بی تردید آینده درخشانی پیش رو خواهد داشت و از استادان بزرگ موسیقی خواهد شد در حال حاضر عضو وابستۀ خانه موسیقی است و پی گیر دریافت دفترچه بیمه تامین اجتماعی اش می باشد.
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
دهل نوروزی
پنج ماه از اولین محموله دهلچی گذشت و سال تموم شد. تو این پنج ماه دهلچی هم فحش شنید و هم تمجید، هم پیشنهاد همکاری به دستش رسید و هم آرزوی گور به گوری، اما یه چیز براش کم کم مسلم شد و اونم اینکه کارش درسته. استادا و خبرنگارا سکوت کردن (آدم به فکر می افته نکنه یه ارتباطی بین اینا هست) اما بعضیها برعکس. مثلا فرهنگ و آهنگیا، که از همون اول با دهلچی مهربون بودن، یه سرمقاله نوشتن و کلی ازش تعریف کردن؛ جوری که دهلچی وسوسه شده بود اون هفته واسه قلیون کشی بره قهوه خونه فرهنگ و آهنگ!
البته دهلچی شانس داشت و روی دیگر سکه را هم دید: پست های اخیر هرچی فحش بود از آسمون رو سر دهلچی سرازیر کرد (دهل خو کن به فحش خوردن که این هم عالمی دارد!).
دهلچی الان یه جورایی واسه خودش استاد شده؛ چون مثل استادا یه عالم دوست داره و یه عالم دشمن! اما این نیمچه استاد کشککی از دوستای بدش بیشتر دلخوره تا از دشمناش. دوستای بدش دو دستهان: یکی اونایی که تا دهلچی به بُتهای رقیبِ بتِ خودشون گیر میده احسنت و آفرین میگن و همچین که پاچۀ بت خودشونو میگیره اخم و تخم میکنن؛ یکی هم اونایی که فکر میکنن دهلچی به خاطر سلیقه موسیقی پاچه کسی رو گرفته. دهلچی از کامنتهایی که مثلا تشویقش میکنن و میگن «خوب کردی حال فلان کس رو گرفتی، چون موسیقیش بیارزشه» واقعا دلخوره.
دشمنای دهلچی کیان؟ اونایی که هی میگن «تو خودت شاگرد کی هستی؟»، «اگه مردی پاچهی فلانی رو بگیر»؛ «بیا انتقاد سازنده کن»، «خراب نکن، بساز»، «چرا توهین میکنی؟»، «مگه خودت خوار مادر نداری؟»، «معلومه هیچ پخی نشدی، عقده داری»، و از این جور حرفا. البته اینا با این جملات با دهلچی دشمنی میکنن، ولی ازین طرف دهلچی باهاشون هیچ دشمنی نداره.
پس دوستای بد و دشمنای نازنین، بذارید دهلچی خیالتونو راحت کنه:
1. دهلچی دوست آویزون نمیخواد. هر کی آویزونه و فکر میکنه دوست دهلچیه بدونه که یه روز دشمنش میشه، چون دهلچی به همه -حتی خودش- بالاخره یه گیری میده، حالا اگه با پاچهگیری نشد (چون بعضیها راحت پاچه نمیدن) با شوخی. حالا واسه چی شوخی؟ چون دهلچی ازاین همه قدیس مآبی پر از تعارف و تکلف و دروغ کلافه است. دهلچی یه نوع ماساژه برای رگهای سیخِ گردن. یه نوع آرامبخشه برای اعصاب متعصب. دهلچی تا اون رگها و این اعصاب آروم بشه خواهد نوشت. پس سخت نگیرید. اگه مطلبی خندهدار بود بخندید. هیچ طور نمیشه.
2. دهلچی با شعار باسمهایِ «خراب نکن، بساز» میونهای نداره. شعار دهلچی اینه: «خراب کن و بساز». البته دهلچی چیز زیادی رو هم نمیخواد خراب کنه: یه چند تا ازین برج و باروهای افسانهای استادا رو که هم چهره شهر و خراب کردن، هم واسهشون پول تراکم ندادن و هی رفتن بالا. بعدشم یه چندتا ازین معبدای استادای قدسی که فقط کلی زمین اشغال کردن و دیگهشم چند تا ازین کارخونههای تولید «آویزون» و «مونگول» که دارن شهر و آلوده میکنن و آخرشم یه تعدادی ازین کارگاههای عذاب آور هنرهای سنتیِ خالیبندی، مفتخوری، ریاکاری، عوامفریبی و غیره. هر چی از اینا خراب بشه شهرمون قشنگتر می شه و وقتی اینا خراب شد، خودبخود دنیای تازهای ساخته میشه. شک نکنید.
3. اگه دوست دارین، فکر کنین دهلچی هیچ پُخی نشده و یه آدم بدبختیه که داره از عقده خفه میشه. سرتاپاش پر از دمل چرکیه که هی سر وا میکنه. موفقیت هر کسی رو میبینه به گلوش چنگ میندازه، زبونش میزنه بیرون، چشاش ور میقلمبه؛ بیسواده، معتاده، شاگرد نونوا و شاگرد بنا و موادفروشه؛ راحت باشید. اما یه چیز یادتون نره: «ببین چی میگه، نبین کی میگه».
4. آخر از همه، ولی مهمتر از همه اینکه دهلچی به هیچکس به خاطر موسیقیش گیر نمیده، مگه اینکه باز پشت قضیه ادعاهای بیخود باشه. برای اینکه خیال همه در این سال نو و نوروز فرخنده راحت باشه: دهلچی موسیقی همۀ استادا رو، حتی اونایی که ازشون بیشترین پاچه رو گرفته و باهاشون تندترین شوخیها رو کرده، دوست داره. از اون هم بالاتر، به نقش ارزندهای که اونا در تاریخ موسیقی ایران ایفا کردن و باعث اعتلای موسیقی ایرانی شدن اعتراف داره و به همهشون احترام میذاره. دهلچی میخواد نشون بده که میشه دوست داشت و احترام گذاشت ولی برده و مونگول و آویزون نشد. اگه فضای موسیقی ما از پاچهخواری به پاچهگیری رو کنه استادای گرانقدر ما به اینکه فقط استاد موسیقی باشن رضایت میدن. بابا به خدا لازم نیست یه نفر واسه اینکه استاد موسیقی باشه علامه دهر و قبله عالم و آدم هم باشه. اگه اینو، هم استادا و هم آویزونای استادا بفهمن، دهلچی به بزرگترین هدف خودش رسیده.
دهلچی نوروز باستانی رو به همه تبریک میگه و سالی پر برکت و بدون پاچه برای موسیقی ایران آرزو میکنه. از اونجا که تو این دو هفته تعطیلات نه احتمالا کسی پاچه میده، نه دهلچی حال پاچهگیری داره (بالاخره تعطیلات حق همهست)، تا محموله بعدی، که بعد از ۱۳ فروردینه، بدرود.
تعطیلات خوبی داشته باشین.
۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سهشنبه
بازتاب موفقیت های جهانی سانچو پانزا
به گزارش خبربذاری دهلچی، به نقل از برخی سایت های خبری «حافظ ناظری فرزند شوالیه آواز ایران پیشنهاد یكی از كمپانیهای موسیقی جهان برای خرید یك قطعه ۱۳ دقیقهای از ساختههای خود او را كه برای اولینبار صورت گرفته در ازای پرداخت ۷۵۰ هزار دلار (۷۰۰ میلیون تومان) رد كرد.» <لینک خبر> در راستای این خبر عبدالپریش چلپی از نوادگان مولانا نامهای به وی نوشت که در فرازی از آن آمده است: «حافظ جان هر چند حالات شما در خبر پراکنی و نیز استغنای طبع تان - که بی شک به ابوی بزرگوارتان رفته است - در این مورد ستودنی است اما بد نیست با عنایت به داستان کنیز و خاتون در دفتر پنجم مثنوی معنوی، پیش از اعلام این خبر تمام جوانب قضیه را از نظر می گذارندید...» قطابنا مادونا نیز که به مولانا ارادت تمام دارد، در واکنش به این رویداد همراه لبخند ملیحی گفت: «جیگرتو!»
این خبر حیرت تمامی آگاهان، غافلان، سفها و عقلای جهان را نیز برانگیخته و به تفسیرهای متعددی دامن زده است. برخی آگاهان معتقدند که واکنش حافظ جوان به این پیشنهاد با نمرههای ریاضیات او در سالهای دبیرستان بیارتباط نیست، زیرا بنا به گزارشهای موثق، وی همواره در شمارش اعداد بالاتر از ۱۰۰۰۰ مشکل داشته است. جمعی نیز این عمل را از سوی تنها نوازنده موجود در جهان که می تواند به یک اژدها جواب آواز بدهد، امری کاملا طبیعی دانستهاند. یک مقام بلند سهپایه تصریح کرد که اقامت هشتساله حافظ در آمریکا، کشوری که امروزه پرچمدار عرفان و مسک نفس و بیاعتنایی به جیفه دنیوی در جهان به شمار میرود، در تربیت او مؤثر واقع شده است. جمعی دیگر از آگاهان نیز پیش بینی کردهاند که شاید این روش جدیدی در تعیین بهای بلیط باشد. به این صورت که با فرض اینکه در کنسرت آیندۀ ایشان این قطعه اجرا شود و به فرض که مابقی قطعات نیز کاملا بی قیمت باشند و کنسرت در سالنی با ظرفیت ۴۰۰۰ نفر برگزار شود، بهای هر قطعه بلیط عبارت خواهد بود از تقسیم عدد ۷۵۰ هزار دلار بر ۴۰۰۰ که میکند ۱۸۷ و نیم دلار، یعنی چیزی در حدود ۱۸۷۵۰۰ تومان! این آگاهان ابراز نظر کردهاند که به هر حال قیمت بلیط کنسرت بعدی حافظ (که وی آن را پروژه سمفونی رومی نامیده است) بهزودی خیلی چیزها را روشن خواهد کرد.
البته اکثر کارشناسان این خبر را با مراجعه به شاخهای از هنرهای سنتی ایران توجیه میکنند که در جهان به Empty Closing Art) ECA) شهرت دارد. گفته میشود در تاریخ اساطیریِ این هنر، اول بار کیکاووس شاه ادعا کرد که یک میلیون کنیز دلربا به او پیشنهاد کردند که نوشدارو به رستم ندهد، اما او نپذیرفت و داد (هرچند کمی دیر). بعدها نیز شمس تبریزی ادعا کرد که پیشنهاد ۷۰۰ هزار دینار طلای مولانا را در ازای فاش کردن اسرار خود بر او رد کرده و به التماسهای مشار الیه به اینکه «بگو بگو اسرار من، اسرار من» وقعی ننهاده است. در دوره ی معاصر ادعای ردکردنِ بیش از ۴۰۰ هزار دلار گزارش نشده. تاکنون رکورددار این هنر یک پشمک فروشِ سر پل تجریش بوده که در سال ۱۹۸۱ میلادی پیشنهاد مبلغ فوق را که در ازای افشای راز تهیه پشمکهای او از طرف یک «کمپانی پشمک» بسیار متعبر در جهان به او شده بود رد کرد. احتمال بهرهگیری از هنر ECA به خصوص از این جهت تقویت میشود که هنوز روشن نیست چرا حافظ جوان نام این کمپانی خیلی معروف و معتبر را فاش نکرده و هیچکس هم از او نخواسته است فاش کند. بعید نیست این امر با آمارِ بالای خبربذاران و برداران و خبرخوانان گاگول در کشور ارتباط مستقیم داشته باشد.
قطعه ۱۳ دقیقهای مذکور مربوط به طرح بزرگی است که حافظ جوان درباره آن چنین گفته است: «پروژه سمفونی رومی همانطور كه از نامش پیدا است، تلفیقی از موسیقی غرب و شرق است (سمفونی نماینده غرب و مولانا نماینده شرق) این پروژه درواقع تلاشی است برای ساخت نوعی موسیقی كه هم اصالت و عمق موسیقی شرق را نمایان كند و همزبان تكاملیافته موسیقی غرب را همراه داشته باشد.» متاسفانه وی به اینکه همچون کنسرت سال ۱۳۸۰ در سعدآباد آیا شماره تلفن موبایل جدید خود را در انتهای برنامه برای حضار اعلام میکند یا خیر اشارهای نکرد اما درباره این «برنامه بزرگ» گفت که امید دارد این طرح نفس تازهای در فضای تكراری و بیتحرك موسیقی باشد.
لازم به تذکر است که تلفیق موسیقی غرب و شرق یک ایده کاملا بدیع و نوظهور و حقیقتا نفس تازهای است. این نفس تازه را شاید اولین بار هندل - پس از خوردن سیر و پیاز فراوان ـ با اپرای خشایارشاه (اپرا نماینده غرب، خشایارشاه نماینده شرق) کشید. موتزارت هم خیلی به اینجور نفس کشیدنها علاقه داشت و اپرای «ربودن از حرمسرا» (اپرا نماینده غرب، حرمسرا نماینده شرق) و مارش آلاتورکا (از این به بعد خودتان شرق و غربش را پیدا کنید) را به همین دلیل ساخت. در قرن نوزدهم هم خیلیها این نفس تازه را دوست داشتند. مثلا ریشارد اشتراوس پوئم سمفنیک «چنین گفت زرتشت» را نوشت و ریمسکی کورساکف سوئیت سمفنیک «شهرزاد» را و سن سانس اپرای «سامسون و دلیله» را. جالب اینجاست که در قرن بیستم هم نفسکش زیاد بود، مثل خاچاطوریان، امینالله حسین، فکرت امیرف، حاجی بیکاف، قاراقارایف و دهها «اف» دیگر که مدام نفسهای تازه تازه میکشیدند. الان در ایران هم صد سالی میشود که آهنگسازان ایرانی در راستای در کردن این نفس تازه زورهای مبسوط میزنند. به این ترتیب، آگاهان تأکید دارند که عوض کردن فضای تکراری و بیتحرک موسیقی با این نفس تازۀ سیصدساله ثواب بزرگی است که اجر اخروی آن بیشتر از ۷۰۰ میلیون دلار میارزد (توصیه میشود برای کنسرت مذکور ماسک اکسیژن به همراه داشته باشید).
۱۳۸۷ اسفند ۲۳, جمعه
گمشده!
عکسی که مشاهده می کنید متعلق است به ش.ن که حدود 40 سال پیش از روستای خود به قصد خوانندگی خارج شده و تا کنون به خانه بازنگشته است. لازم به ذکر است که وی خود را به نام های مستعاری چون "شوالیه"، "اژدها"، "یه سر دو گوش" و "مولوی شناس" معرفی می کند. بر اساس آخرین مشاهدات وی در 25 آوریل 2006 در یکی از دهات کالیفرنیا به نام اسکوندیدو به همراه فرزند خلفش آواز خوانده و طی این حادثه تمام حضار آن روز را در تقویم های جیبی خود با رنگ قرمز به نشانه "چه غلطی کردم" علامت زده اند. خواهشمند است توجه فرمایید که نامبرده به خبرنگار، میکروفن، جمعیت، پول اعم از سکه تراول و اسکناس، دیوان شمس، مثنوی معنوی، سفر خارج آلرژی داشته و در صورت مواجه با آن ها می تواند خطرساز باشد.
۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
نامرد پس من چی؟ (1)
به دنبال ریزش سیل آسای نامه های محبت آمیز استادان موسیخی به دبیرخانه مرکزی دهلچی و افزایش احتمال خفگی دهلچی زیر بار این همه پیام کوتاه و دراز و خیلی دراز، و به منظور تحکیم روزافزون روابط مودت آمیز دهلچی و اتحادیه استادان از خود گذشته مقیم شهر هرت، ستون "نامرد! پس من چی؟" از این پس به عنوان پل ارتباطی دهلچی و این عزیزان راه اندازی میشود. "نامرد! پس من چی؟" صد و یک در صگ خالدار نظرات مستقل استادان را پوشش میدهد و "قضاوت همیشه با شماست"! این شما و این یادگار دوست!
"پس از سلام و عرض تهنیت به مناسبت انتشار آن وبلاگ وزوزین!
دکتری هستم شصت ساله از هاوایی. این جانب پس از زدن رکورد موریکونه در موسیقی فیلم (بیش از 100 فقره)، به دنبال شصت و یک سال پژوهش در متون هارمونی از ژان فیلیپ رامو تا آرنولد شوارتزنبرگ اخیرا به توفیق آن نائل آمده ام که کشور را به خودکفایی صد در صد در زمینه هارمونی رسانده و هر نوع وابستگی به سیستم های هارمونی اجنبی از قبیل سیستم های آلمانی، فرانسوی، روسی و آمریکایی را از ریشه خشک گردانم. اضافه می گردد هارمونی فوق کاملا کاربردی بوده و تجربیات ارزنده این جانب در سی سال اخیر گواه آن است که این هارمونی واقعا کار انسان را جلو می برد. البته واضح و مبرهن است که طرز کار اصلی این هارمونی در هماهنگی هایی است که کپی رایت آن تا ابدالدهر برای نگارنده محفوظ خواهد ماند.
اخیرا در نود و پنج هزار و هفتصد و شصت و پنجمین جلسه ای که از من دعوت شده بود تا مسایل موسیقی کشور را کارشناسی کنم، همکار دیرینه ام شجریان موضوع مهمی را به عنوان دستور جلسه مطرح ساختند: برگزاری جشنواره سازهای ابداعی ایشان <لینک خبر>. فکر کردم محال است چنین ضرورت مبرمی بدون کوشش های روشنگرانه دهلچی در جامعه احساس شده باشد. اینجا بود که به خود گفتم با دهلچی تماس گرفته بگویم" نامرد! پس من چی؟" ، کمی هم به ما بپردازید تا زمینه برگزاری جشن ملی "دهه کاربردهای هارمونی" فراهم شود ان شاءالله.
یادآوری می شود این جانب به خاطر سی سال نشسستن روی صندلی جلسات مدتی است به عارضه مزمن خواب رفتگی پاچه مبتلا هستم و رجای واثق دارم پاچه گیری های آن عزیز در بهبود مزاج مفید واقع خواهد شد. خلاصه مستندات پاچه گیری این جانب در 6000 صفحه کلاسه پرونده 1478/غ/23 به پیوست ضمیمه ارسال می گردد.
دکتر ک.ر.ر.
فوق تخصص موج سواری از دانشگاه هفت دولت آزاد - هونولولو مرکز"
******
"بنده استادی هستم به حساب سالهای زندگی چهل و هفت ساله ولی به حساب سن هنری حدودا دویست و هفتاد هشتاد سالی دارم. من (کیوان ساکت) از دوران خیلی کودکی هنرمند شدم و به واقع پیش از تولد هنرمند بودم. والدین من (کیوان ساکت) بهترین و نمونه ترین والدین تاریخ بودند و هنر در خانواده ی من (کیوان ساکت) موروثی ترین بوده است. در چنین محیطی بود که من (کیوان ساکت) به دنیا آمدم. یادم هست حتی گربه ی خانه ی من (کیوان ساکت) وقتی پی پی می کرد آنقدر با نزاکت و تمیز و با شخصیت بود که روی آن را خاک می ریخت و بعدش هم دست و پایش را می لیسید.
من (کیوان ساکت) آن قدر خوب تار می زنم که نگو و نپرس. من (کیوان ساکت) تازه نقاشی و دوچرخه سواری و نجاری هم بلدم و بلکه در این حِرَف نیز سرآمد تمام بشریت می باشم. اولین سازی که افتخار آشنایی با من (کیوان ساکت) را داشت زنبورک و ملودیکا بود که من (کیوان ساکت) با آنها همان کاری را کردم که بعدها با تار کردم که البته افتخار آن تا ابد برای آن سازها باقی خواهد ماند. در همه ی جشن های مدرسه ام گروه موسیقی افتخار داشت که من (کیوان ساکت) همراهی شان کنم. بعد ها به دایی ام افتخار دادم و به کلاس تار او رفتم ولی وقتی دایی ام رفت و به جایش حمید متبسم آمد، من (کیوان ساکت) به او افتخار شاگردی ام را ندادم. من (کیوان ساکت) اصلا به طور مستقیم و راست راست از محضر هیچ معلمی استفاده نکردم و این موضوع کاملا و به وضوح از تار زدنم معلوم است خصوصا من (کیوان ساکت) نوعی ریز در تار می زنم که اگر کسی حتی یک نصفه نیمه معلم هم داشته باشد امکان ندارد این جوری ریز بزند.
بعدها من (کیوان ساکت) به شهر رفتم و در شهر به بنده پیشنهاداتی شد. در سال ۱۳۶۹ آقای مشکاتیان افتخار پیدا کرد که من (کیوان ساکت) را به گروه عارف دعوت کند. از همان موقع خیلی ها شانس دیدن من (کیوان ساکت) را پیدا کردند و من (کیوان ساکت) با بسیاری از هنرمندان آشنا شدم که باعث افتخار آن هنرمندان بود.
من (کیوان ساکت) با اینکه خیلی خیلی استادتر از همه ی استادان تار هستم نمی دانم چرا این قدر همه از لطفی و علیزاده تعریف می کنند. من (کیوان ساکت) در اتاقم آیینه ای دارم که هر وقت تار می زنم ازو می پرسم که چه کسی بهتر از همه تار می زند و آیینه جواب می دهد که خب معلوم است تو (یعنی «من» کیوان ساکت) بهترین تار زن دنیایی. این آیینه حتی یک بار هم جز نام من (کیوان ساکت) نام هیچ کسی را نگفته است. البته افتخار درک من (کیوان ساکت) هم خودش خیلی است که نصیب هر کسی نمی شود. حتی طوطی خانه ی ما، من (کیوان ساکت) را گاگانینی صدا می زند (که منظورش همان پاگانینی است) و من (کیوان ساکت) در حیرتم که چگونه حتی حیوانات هم گاهی خیلی چیزها را می فهمند و حتی بر زبان می آورند اما بعضی آدم ها نمی فهمند.
خلاصه که من (کیوان ساکت) خیلی من (کیوان ساکت) هستم به طوری که من تر (کیوان ساکت تر) از من (کیوان ساکت) کسی نیست جز من (کیوان ساکت). با این وجود فروتنی من (کیوان ساکت) زبانزد خاص و عام است و ذره ای منی (کیوان ساکتی) در من (کیوان ساکت) وجود ندارد. من (کیوان ساکت) همیشه دنبال این خواننده های مظلوم و بدبخت و جویای نام شهرستانی هستم تا کارهای جدیدی در شهرستانهای دور انجام بدهم و ضبط کنم که هم برای آنها خوب است هم برای من (کیوان ساکت). با این همه در شهر مردم خیلی افتخار آمدن به کنسرت من (کیوان ساکت) را درک نکرده اند ولی برای آقای لطفی شبی سه هزارتا چهار هزارتا به کنسرت می روند. لازم به ذکر است که این جانب می توانم در فاصله ی میان دو مضراب متوالی آقای لطفی صد و سی و سه بار تُرکیش مارش موزارت را از اول تا آخر بزنم و حتی رقص زنبور را از خود زنبور هم (حتی از نوع بهترین و سریعترین زنبورهای عسل آفریقایی) دویست بار سریعتر به انجام رسانم؛ با این حال حتی تالار وحدت را هم بدون رامیز قلی اف پر نمی کنم و حسرت برگزاری کنسرت در سوله انبار بزرگ کشور را باید بر دل داشته باشم.
اینجا بود که با خود گفتم نامرد پس من (کیوان ساکت) چی؟ امیدوارم دهلچی افتخار بیابد و پاچه ای از اینجانب بگیرد شاید کار ما نیز راه بیافتد.
پاگاگانی نی ِ ایران
استاد ک . س"